مدرسه...

چند روز دیگه هم که مدرسه ها شروع میشه...

دیگه این سال مدرسه مثل سال های قبل نیست...

باید مثل بچه آدم بشینیم درسمونو بخونیم...

دیگه شلوغیا و خوش گذرونیا تموم شد...

خدایا کمکمون کن...این سال و سال بعد ، سال های سرنوشت سازین...

ایشالا که موفق باشین بچه ها...برای منم دعا کنین...

دفتر خاطراتمم آپ میشه...

فعلا خداحافظتون باشه...

مجلس خاله ها!!

سلام پشه های افسرده ی تابستونی

دیروز بعد از ظهر سجاد بهم زنگ زد که بریم فوتبال بازی کنیم...

منم به زور قبول کردم و با دوچرخه رفتم خونه عمو اینا...

رسیدم دیدم ماشین عمو داره میترکه!

گفتم شما برین منم با دوچرخه میام...

تو راه هم یه جا وایستادن ، منم سرعتمو کم کردم ببینم چرا واستادن...که یهو دیدم دارم با یه دختر تصادف میکنم!...به زور رد شدم ، دختره میگه هاراااااااااا؟؟؟؟!!!

اولای بازی تنگی نفس گرفتم و ریه هام درد گرفتن...

گفتم شاید مثل قبلنا تنگی نفس آوردم و به بازیم ادامه دادم...

بعد دیدم چشام سیاهی میره ، بعدشم سرگیجه گرفتم...

رفتم تو ماشین عمو و تا آخر بازی فقط نیگا کردم

امروز صبح هم از ساعت ۶ بیدار شدم تا ظهر یا موزیک دان کردم یا نید فور اسپید بازی کردم...

{موزیک Love You Like a Love Song از Selena Gomez}

تصویریشو ببینین جالبه ، اینم آدرسش Love You Like A Love - Selena Gomez

ظهر هم یه چرتی زدم که با خشونت (نترسین از خشونتای سعید نبود از خشونتای مامی بود!!) بیدار شدم مامی گف خاله اینا دارن میان...خونه ما هم مثل همیشه درب و داغون!

خونه رو جمع و جور کردیم و رفتم میوه شیرنی بگیرم...وقتی اومدم خاله ها اومده بودن...

بعضی از دخترخاله ها و پسرخاله ها هم اومده بودن...

مامی گف با پسرای دیگه برین اتاق...حالا نشستم پسرخاله هادی و امید جلو من نشستن!

یه چند دقیقه ای نشستیم همینطوری نیگا کردیم!...بعد خواستم سر صحبت رو با ((کلاس چندم میرین؟؟)) باز کنم که دیدم نشد!...به رضا گفتم برو کارتون بیار با بچه ها بشینین نگا کنین...بعد دیدم امید چیکار میخواد کارتون رو اخه؟!

بعدشم فیلم گذاشتم...اونم نشد رفتن کامپیوتر بابا بازی کنن

مهمونا که میرفتن رضا پسرخاله هادی رو به زور نگه داشت

الآنم با هم دارن بازی میکنن...

البته بنده یکی از دختر خاله ها رو نشناختم که از مامی پرسیدم!

نزنین بابا حالا من اسم بعضی از خاله هامو هم نمیدونستم!!!

اوووووووووووووووووف مردم نزنین خووووووو...چیکارکنم یه سالی یه بار هم به سختی میبینمشون!

مامان از صبح هی گیر داده چه خبرته از صبح پای اون کوفتی هستی!...

میگم مامی بذار این چند روز آخری رو خوش باشیم دیگــــــــــــــــــــــــه

خو دیـــــــــــــــــــه من برم...بابای...

روزای یکنواخت و بدون عشق

سلام...خوبین؟

من که زیاد حال ندارم

امروزم کلاسا تمومیدن...فردا هم دو زنگ داریم ولی دیگه بیخـــــــــــــــــــــــی....

دیروز با سعید رفتیم باغلار باغی...

اولاش که هوا روشن بود نچسبید...بعد هم که شب شد چه سوز و سرمایی بود!

ولی میشه گف در کل بد نبود...حداقل از یکنواختی در اومدم

موبایل سوت و کوره...وب هم سوت و کوره...خونه هم برام دلگیره...روزای ینواخت و بدون عشق...

یه دیروز خوب بود...اه

مهر هم که اومد...

اصلا حال ندارم بنویسم...فهلا بچه ها...

مردم آزاری در حد المپیک!!

سلام خوبین؟

منم خوبم...

من یه دوستی دارم اسمش مجتبی هست...

یکم پسر ساده و به قول معروف سوسولیه!

و وقتی که یه سیم کارت جدید به دستم رسید حس مردم آزاریم فعال شد!

تصمیم گرفتم به اسم دختر با مجتبی دوست شم!

دیروز تو راه برگشت از کلاس با اتوبوس اسم بلوتوثمو گذاشتم الهه ناز...

گوشی مجتبی رو گرفتم و به الهه (من!) پیام دادم...

بعدشم به زور شمارشو به خودم فرستادم (میگف دوس ندارم شمارمو بدی به یه دختر!)

اون روز گذشت و شب شد... سیم گوشیم رو عوض کردم و بهش اس دادم...

همون لحظه سیم خودم رو انداختم...دیدم بهم اس داده که حسین طرف اس داد چیکار کنم؟

گفتم چی میگه؟ گفت میگه خودتونو معرفی کنین...منم گفتم چی بگه و سیم رو عوض کردم!

اس داد که صبح با هم حرف میزنیم...

طی این عملیات حرفه ای هر چند لحظه یکبار سیم عوض میشد که شک ایجاد نشه!!

امروز صبح اس داد و با هم حرفیدیم...

البته صبح هی به هر دو سیم اس میداد که باعث ایجاد شک شد!!

دوباره با یه عملیات حرفه ای شک رفع شد!

ظهر بهش گفتم که عصری بیاد پارک طوبی (نزدیک آموزشگاه)

خلاصه ساعت ۷:۳۰ (ساعت اتمام کلاسا) قرار گذاشتیم...

رفتم که کلاس بدجور بهم شک کرده بود!

گف اگه الآن جواب اس رو نده میفهمم تویی!!

منم که کم نمیارم!... زیر میز سیم رو عوض کردم و اس نوشتم! بدون این که بویی ببره!! (رو یه نیمکت نشسته بودیم!!!)

بعد دیگه باور کرد که الهه ای وجود داره! (خب الهه همون منم دیگه من وجود ندارم؟!)

بعد هم آقای صادقی اومد گفت آزمون زنگ آخر به جمعه موکول شد...

به مجتبی گفتم اس بفرسته که ساعت ۶ بیاد...

بعد تموم شدن کلاس صادقی اومد کلاس گفت آزمون لغو نشده همین الآن بشینین آزمون بدین!

مجتبی هم نتونست کاری کنه!!

بعد آزمون داشتیم میرفتیم پارک به احسانم گفتیم با یکی قرار گذاشتیم دیر شده!

بعدش سه تایی راه افتادیم پارک...احسانم گوشی مجتبی رو گرفته هی زنگ میزنه هی پیام میذاره...

(عزیز دلم اینطوری شد عزیز دلم ببخشین کار پیش اومد!)

منم تو خودم دارم غش میکنم!!

رفتیم یه نیم ساعتی تو پارک نشستیم خبری نشد! (خبر کجا بود بابا خبر منم دیگه!)

بعد رفته رفته جمعمون جمع شد...یه کلیپ صوتی خنده دار باز کردیم...دیگه داشتیم غشش میکردیم!

وای خدا اند خنده بود... به زبان ترکیه وگرنه میذاشتمش...ببخشین

بعد هم اومدیم خونه... بیچاره مجتبی خیلی ناراحت بود...

کلی ازش برام تعریف کرد...

دیگه هم جوابشو ندادم تموم شد رفت!

اینم یه خاطره خوب! (ینی یه خاطره مردم آزاری خوب!)

ولی خیلی حال کردم... به امتحانش می ارزه!

فهلا خدافستووووووووون...