این بار حسین گربه شده!

سلام به کوچول موچولو های وب چطورین؟

من که عالیم...

اوووووووووووووو عیدتون مبارک بچه ها!

عید قربون هم پسا پیس مبارک

از آپ قبلی تا الآن اونقد اتفاق خاطره انگیز افتاده که نگو...

روز بعد این که پست قبلی رو نوشتم تو کلاس شیمی صدای گربه در آوردم که معلم درسته نفهمید کیه ولی از دهنش هر چی بیرون میومد گفت...

منم از خجالت آب شدم رفتم زمین و تا آخر کلاس هم وقتی میدرسید همش سرمو انداختم پایین...

جلسه بعدش همش نشست پشت میزش و با موبایلش مشغول شد...

منم فک کردم داره به خاطر من اینطوری میکنه...

بعد کلاس رفتم بهش گفتم که تقصیر من بود...

اونم گف خیلی ازت بعید بود (آخه تو کلاسای اون زیاد شلوغی نمیکنیم و مثل آدم به درس گوش میدیم)

منم بهش گفتم که من قصد شلوغ کردن کلاس و نداشتم و به هر حال ببخشین

گف اشکالی نداره

حالا از اون به بعد بچه ها همش سر کلاس شیمی بهم متلک میندازن

معلم فیزیک هم امتحان گرفت که من بهترین نمره کلاس رو گرفته بودم

کلا تو کلاس دو نفر ۱۶ و یه نفر ۱۰ و بقیه زیر ۱۰!

این چه وضعشه؟؟؟هان؟؟؟

اه اه اه امتحان قبلی هم به یه سوال کم نمره داده بود رفتم گفتم چرا اینطوری نمره دادین

گف خب از این یه نمره کم کرده ام که...

گفتم خب اگه از این یه نمره کم کنین من ۱۸ میگیرم که! (۱۷ داده بود)

دید نشد گف نه خب از این دو نمره کم میکنیم دیگه اشتباهت زیاده!

همون لحظه میخواستم بگیرم خفه ش کنم!

خیلی آدم عوضی ایه

جلسه ریاضی بعد امتحان ریاضی هم بچه ها وقتی شنیدن از ده ده گرفته ام خیلی تعجب کردن

یکی از همکلاسی ها هم میخواست پاشه منو خفه کنه!

بعد این که معلم ورقه ها رو پخش کرد یک ساعت و خورده ای معلم منو صدا زد جلو تخته سوالای سختو حل کردم بعدش چند تا سوال سخت گفت بچه ها حل کنن

گف هر کی این سوالا رو حل کنه نمره مثبت داره

هر کدومشو میگف به جز چن تا از بچه ها نمیتونستن حلشون کنن

من بدبخت که پا تخته همشو حل کردم ۲۵ صدمم بهم نداد نامرد!

روز عید قربونم یه گاو گنده قربونی کردیم

همون روزم اولین برف سال بارید ولی خیلی کم بود

پنشنبه قبل هم حسابی تو امتحان زبان فارسی گند زدم حالا خدا میدونه چن بگیرم!

یکشنبه بعدی قراره با مدرسه بریم جنوب

وقتی برگشتیدیم حتما میام وب...

بابا هم استثناءا واسه عید اومده تبریز و قراره هفته آینده بره

همین چن ساعت پیشم قول دوربین عکاسی ازش گرفتم

هوراااااااااااااااااااااااااا...

امروز از صبح همش رو ریاضی دارم خر میزنم

الآنم برم یکم دین و مرگ بخونم که فردا پرسشه

ولی بدبختانه شام خونه عمو حسن اینا مهمونیم!

خدا به دادم برسه...

من دیه تشریف فرمایی بکنم برم اتاقم الآن بابا ماما میرسن

آخه رفتن خونه بابابزرگ اینا...

من رفتتتتتتتتتتتتتتتتتم...

بابایی...

افتضاح کاریا

سلااااااااااااااااااااااااام

من امشب بالاخره کامپیوتر بابا رو گیر انداختم و بالاخره اومدم به وب جون عزیزم

خبببببب تو این مدت که نبودم کلی اتفاق افتاد ولی نتونستم بیام تو دفتر خاطراتم بنویسمشون

ولی حالا خیلی خوشحالم که میتونم بعضیاشونو اینجا بنویسم...

میخوام همین اول از معلمامون تعریف کنم...

معلم ریاضیمون که عالیه...

ولی تو جلسه دوم اونقد شلوغی کردیم که مثبتی رو که بابت حل کردن یه سوال سخت گرفته بودم رو حذفید

معلم شیمیمونم که ماهه!!!

هم عالیه هم خوشگله هم خوشتیپه هم نمونه هستش...بس نی؟؟؟

حالا میرسیم به افتضاح ترین معلمی که به جز معلم ریاضی تابستون این سال دیده ام...

معلم فیزیک...

با خودم میگم بدبخت همکلاسیا من بازم تابستون کلاس رفته بودم...

درسیدنش در حد المپیک افتضاحه ولی امتحان گرفتنش در حد المپیک سخت

خیلیم بی ادبه...اه...اه...اه...

اه فک کردن بهش حال آدمو بهم میزنه اصلا ولش بابا اون دیه کیه؟؟؟

حالا میرسیم به معلم آمار...

اولین جلسه ای که اومد وقتی اسمشو رو تخته نوشت کلاس رفت هوا!

اسمش حسن موسالو هست که وقتی اسمشو نوشت همه گفتن حسن بوفالو...

ای خدا از دست این بوفالو خان از اول کلاس تا آخرش ور ور حرف میزنه...

یه لحظه هم دهن مبارکش بسته نیست...

بعد از اون هم میرسیم به معلم گرامی هندسه...

درسیدنش که خوبه ولی از اول کلاس تا آخرش میخندونتمون...

خیلی معلم با مزه ایه

پریروز هم تولد پسرعمه دعوت بودیم

عکس برداریاشو من کردم و دختر عمو هم کلی اومد رقصید

واقعا که خیلی عالی میرقصید عین مردا عجغ وجغ نبود...

خلاصه خیلی بهمون خوش گذشت...

امروز هم روز خیلی جالبی بود...

زنگ وسط آخرای کلاس فیزیک همه بیکار بودیم و با هم میحرفیدیم...

که من از روی بیکاری شدید رو زمین یه گچ دیدم و دو تا قلب عشقولونه بزرگ رو زمین کشیدم

یکی جلو پای خودم و یکی هم جلو پای دوستم محمد...

بعد به دلیل این که من امروز سر کلاسا بیکار بودم (آخه کلاسای آمار و فیزیک من تقریبا بیکارم!) و هی این محمد بیچاره رو اذیت میکردم ، محمد بهم گفت حسین بس کن دیگه به معلم میگمااا (محمد سوسول نیستا فقط واسه خنده و اذیت این کارا رو میکنه)...

منم گفتم خو بگو مگه چیه؟؟؟

حسین میگمااا...

خو بگو دیه محمد جرات داری بگو...

ببین میگم یا نه دیه حالا صبر کن...

دیدم راستی راستی دستشو بلند کرد گفت...

معلم چی بگه خوبه به نظرتون؟؟؟

گفت خو مگه چه اشکالی داره؟؟؟

وااااااااای من که از خنده غش کردم...

بدجور خراب شد بیچاره محمد...

البته چند بار دقیقا همینجوری خراب شده...به دلیل من!

زنگ آخر که بیکاری داشتیم چون بابا ماما نمیدونن بیکاری داریم یا پرورشی با محمد رفتیم یه گشتی زدیم و برا داداشی کارتون خریدیم...

بعدشم رفتیم یه رستوران تقریبا شیک...

هر کدوممون یه پیتزا مخصوص بزرگ خوردیم...

وقتی اومدیم بیرون فقط پول تاکسی داشتم تا برگردم خونه...

کلا جیبام خالی خالی شده بود...

حالا تو رستوران محمد دستش گیر کرد به ظرف پیتزا و رفت هوا!

اونقد خندیدیم کلا آبرو برامون نموند دیگه...

خب اینم یه روز به یاد ماندنی...

بابا الآن تو راه کرمانشاهه خدا خودش کمکش کنه

این چند روزی که بابا بعد دو هفته برگشته بود خیلی خوش گذشت

خو دیه فهلا خداحافظتون